خاطرات نیایش

11/2/96

سلام عزیزم.خیلی خیلی شیطونی.اون آبجی بیچاره رو نمیذاری مشق بنويسه.تا مياد مشق بنويسه مداد پ دفتر پ کتابش رو برمیداری و پاره می کنی!تمام اصول روانشناسی رو هم زیر سوال بردی آخه میگن تا دو سالگی میشه حواس بچه رو پرت کرد و چیزی که دستش بوده رو بگیری ولی این درمورد شما صادق نیست!مداد آبجی رو برمیداری پ هر اسباب بازی ديگه همدجاش بهت ميديم اصلا جابجا نمی کنی.و گریه می کنی. اصلا نمی تونيم ازت بگیریم.من هم که میبرمت تو اتاق تا با اسباب بازی بازی کنی اصلا یادت نميره و بدو بدو میای پیش آبجی. آبجی امروز در رو بست تا نری ولی شما بلند گریه کردی و اسباب بازی ها هم حواست رو پرت نکرد وقتی ستایش دلش سوخت و در رو باز کرد سریع جوري که انگار از زندان آزاد شدی فر...
11 ارديبهشت 1396

20/1/96

سلام. خانمي.اولین بهار زندگیت مبارک.امسال عید به اتفاق بابا و آبجی ستایش به زنوزخانه ی خاله مهری و مشهد برای پابوس آقا امام رضا رفتیم.آخه من برای سلامتی شما نذر کرده بودم.این چند روز به ما خیلی خوش گذشت.به غیر از اینکه آبجی کیفش رو توی تاکسی جا گذاشت و مجبور به کارهای خاصی برای گرفتن اون شدیم، همه چیز عالی بود.حالادو تا از کارهای جالبتو مینویسم.یکی اینکه موقع اذان با صدای خودت همخوانی می کنی و صدا در میاری و جیغ میزنی.دوم اینکه دست دسی رو یاد گرفتی و با آهنگها دست میزنی.الان که اينهارو می نویسم آبجی پیش من نشسته وتک تک اونها رو ميخونه.قربون دخترهاي گلم برم.ان شااله همیشه شاد باشید.
20 فروردين 1396

23/12/95

سلام عزیزم،دخترفرزوزرنگ من.عزیزم بگذریم از نشستن و چهاردست و پا راه رفتن و جدیدا استادنت.تازگیها متوجه شدم به طور نا محسوسی حرف میزنی!!!!چندروز پیش وقتی عکسهای کتاب رو نشونت میدادم حس کردم دایناسور رو تکرار کردی!الان هم بعد از اینکه من بابا رو بهت گفتم به صورت بابابابا تکرار کردی قربونت برم خانمم.ان شااله همیشه همیشه و همیشه شما و خواهرت موفق باشید و پله های ترقی رو طی کنید و خوشبخت و عاقبت بخیر باشید.ان شااله.
23 اسفند 1395

15/11/95

سلام مامان گلی.قربون دختر تيزو زبر و زرنگم برم.مامانی الان که داررم این مطالبو می نوبسم ساعت 1نیمه شبه وشما با مصیبت خوابيدي.مامانی سرشام دیدم که داری چهاردست و پا میری ومن خیلی بهت افتخارکردم واز اینکه سریع رشد میکنی خوشحالم ولی اینم بگم که خانم پدر منو درآوردی و شبها هر بیست دقیقه بیدار میشی و گریه مسکنی. من ديگه از شدت بیخوابی حالت تهوع گرفتم ولی باز هم. عاشقتم.
15 بهمن 1395

11/11/95

جيگر طلای مامان امروز پنج ماهت تموم ميشه و شما خیلی از بچه های ديگه جلوتری. هم داری سعی میکنی چهاردست و پا بری هم بشینی.یک نکته جالب که بعضی وقتها شنا میری. گل گلی یک مساله خنده دار که تازه فهمیدیم اينه که شما وقتی بابا از سرکار با لباسهاي بیرون مياد ازش میترسی و گریه می کنی ولی وقتی لباسهاشو عوض می کنه بهش می خندی خیلی بامزه ای.فدات شم مامانی.
11 بهمن 1395

23/10/95

سلام. جیگور مامان.خوشگلی دیکه یواش یواش داری سعی میکنی چهاردست و پا بری.این درحالیه که همسنهای شما هنوز غلت نزدند.شما کامل داری غلت میزنی یپاش یواش هم داری به زانوهات فشار میاری تا بلند شی.دیشبم رفتیم دکتر مطبو گذاشتی روسرت.دکترهم برای شما تخم مرغ و آب سیب و آهن رو شروع کرد.ناز نازی داری خانم میشی.قربونت برم.ان شااله قدمعای بزرگ تو زندگیت برداری.
23 دی 1395

1/10/95

جیگرمامان سلام. دیشب اولین شب یلدات رو گذروندی.مامانی با هم رفتین خونه خاله اعظم و به اتفاق خاله مهرناز و عمو هاشمی و خاله اعظم شب خوبی رو گذروندیم.عزیزم آن شااله يلداي 120سالگیت رو بگیری.قربونت برم
1 دی 1395

30/8/95

گل گلی سلام.الان ساعت ده و سه دقیقه شب است و شما به طور کامل برگشتی.اولین حرکتت تو زندگی رو تبریک میگم.امیدوعرم آغاز قدمهاي بزرگ باشه بوس بوس.
30 آبان 1395